تبليغاتX
*** MY L0VE ***




نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



دوستان عاشق



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات






 


[+] نوشته شده توسط نفس در 6:10 بعد از ظهر | |






تنهاترین تنها

آن شب باران می بارید… باران که می بارد به تو مشتاق تر می شوم… و از همین شوق بی چتر آمدم… ولی آمدم… و تو نمی دانی که جه بارانی بود، چون نیامدی… و باران می بارید… آن شب تب کردم و تو هیچ نکردی…و باران می بارید… و بالاخره دیشب مردم و حتی تو تب هم نکردی...

 

لمس کن کلماتی را
که برایت می نویسم
تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست…
تا بدانی نبودنت آزارم می دهد…
لمس کن نوشته هایی را

که لمس ناشدنیست و عریان…
که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد
لمس کن گونه هایم را
که خیس اشک است و پر شیار…
لمس کن لحظه هایم را…
تویی که می دانی من چگونه
عاشقت هستم٬
لمس کن این با تو نبودن ها را
لمس کن…
همیشه عاشقت میمانم
دوستت دارم ای بهترین بهانه ام...


[+] نوشته شده توسط نفس در 9:1 بعد از ظهر | |






                 * DREW SEELEY *

اين عكس پاييني هم يه صحنه اي از فيلمش هست كه پيشنهاد ميكنم ببينيد خيليييييييييييييييييييييييييييي خوشجله از دست نديد 

(another cinderella story)


[+] نوشته شده توسط نفس در 8:4 بعد از ظهر | |






چت بین دخترا و پسرا ( طنز )

چت بین دخترا و پسرا ( طنز ) jazzaab.ir 

دختر:  سلام خواهش میکنم!  Asl pls ؟

پسر: تهران/وحید/۲۶ و شما؟

دختر: تهران/نازنین/۲۲

پسر: چه اسم قشنگي! اسم مادربزرگه منم نازنينه!

دختر: مرسی! شما مجردین؟

پسر: بله. شما چی؟ ازدواج کردین؟

دختر: نه منم مجردم! راستي تحصيلاتتون چيه؟

پسر: من فوق لیسانس مدیریت از دانشگاه MIT دارم!!! شما چی؟

دختر: من فارق التحصیل رشته گرافیک از دانشگاه سرین فرانسه هستم.!!!

پسر: WOW چه عالی! واقعا از آشناییتون خوشبختم.!

دختر: مرسی منم همینطور! راستی شما کجای تهران هستین؟

پسر: من بچه تجریشم! شما چی؟

دختر: ما هم خونمون اونجاس! شما کجای تجریش میشینید؟

پسر: خیابون دربند! شما چی؟

دختر: خیابون دربند!؟ کجای خیابون دربند؟

پسر: خیابون دربند ، خیابون……..کوچه……….پلاک……… ، شما چی؟

دختر: اسم فامیلیه شما چیه؟

پسر: من؟ حسینی! چطور!؟

دختر: چی؟ وحید تویی؟ خجالت نمیکشی چت می کنی؟ تو که گفتی امروز با زنت میخوای بری

قسطای عقب مونده ی خونه رو بدی! مکانیکی رو ول کردی نشستی چت می کنی؟

پسر: عمه مولوک شمایین!؟ چرا از اول نگفتین؟ راستش! راستش!

دیشب می خواستم بهتون بگم امروز با فریده….. ، آخه می دونین…………

دختر: راستش چی؟ حالا آدرس خونه منو به آدمای توی چت میدی؟ میدونم به فریده چی بگم

پسر: عمه جان! تو رو خدا نه! به فریده چیزی نگین! اگه بفهمه پوستمو میکنه! عوضش منم به عمو فریبز چیزی نمیگم

دختر: اوووووووم خب ، باشه چیزی بهش نمیگم. دیگه اسم فریبرزو نیاریا

پسر: باشه عمه مولوک بای…….!!!


[+] نوشته شده توسط نفس در 8:3 بعد از ظهر | |






*بیوگرافی و عكسهاي سلنا گومز*

نام: سلنا ماری گومز (به انگلیسی: Selena Marie Gomez)

تاریخ تولد سلنا گومز: ۲۲ ژوئیه ۱۹۹۲

محل تولد سلنا گومز: گراند پرایری ، تگزاس ، آمریکا

فعالیت های هنری سلنا گومز: بازیگر ، خواننده ، نوازنده ، ترانه ‎سرا ، دوبلر و رقاص

 

 

اوایل زندگی‌ سلنا گومز

سلنا گومز بازیگر و خواننده اهل آمریکا است ، او بیشتر به خاطر بازی در نقش آلکس روسو در سریال کمدی «جادوگران سرزمین لرزان» از شبکه دیزنی به شهرت رسیده ‌است ، وی بازیگری را با نقش آفرینی در فیلم ‌های تلویزیونی شروع کرد.

نام مادر وی «مندی تیف» بوده و اصالتا ایتالیایی تبار است ، مادر گومز دارای سابقه بازیگری نیز بوده ، پدر وی «ریکاردو گومز» اصلیت مکزیکی دارد ، پدر و مادر سلنا وقتی که وی ۵ ساله بوده از هم جدا شدند ، مادر وی دوباره در سال ۲۰۰۶ ازدواج کرد ، او مسیحی است.

 

بیوگرافی سلنا گومز, تصاویر سلنا گومز

 

فعالیت‌ های شغلی سلنا گومز

سلنا گومز فعالیت ‌های بازیگری ، خوانندگی ، نوازندگی و همچنین شاعری و دوبلری یک کارتون به اسم هورتون را دارد ، بازی در نقش مری سانتیاگو در فیلم another cinderella story و رقصیدن عجیب و بی نظیر وی همراه با اندرو سیلی ، موجب شد تا وی شهرت بسیار خوبی پیدا کند ، اکنون وی به یکی از بزرگترین ستارگان جوان آمریکا تبدیل شده است.

سلنا گومز شغل بازیگری خود را در سن ۷ سالگی با بازی در فیلم بانی و دوستان آغاز کرده ، سپس عهده دار نقش مکملی در فیلم بازی تمام شده شد ، در سال ۲۰۰۴ استعداد وی مورد توجه عوامل شبکه والت دیزنی قرار گرفت وی ابتدا به عنوان بازیگر مهمان در چند فیلم از جمله هانامونتانا بازی کرد سپس عهده دار نقش اصلی در فیلم Wizards of Waverly Place شده ، حضور وی در مجموعه Disney Channel movie در سال ۲۰۰۹ سبب شد تا این مجموعه به بیش از ۱۱٫۴ میلیون بیننده در اولین قسمت خودش دست یابد.

از دیگر کارهای سلنا گومز ، بازی در نقش اول another cinderella story و بازی در نقش اول فیلم princess protection که نقش اول را با demi lovato با هم بازی می کردند ، وی به تازگی فیلمی بازی کرده به نام Ramona and Beezus که Joey King در آن نقش Ramona و سلنا نقش خواهر بزرگترش Beezus را بازی می کند ، این فیلم سینمایی برگرفته از رمان های متعدد Ramona & Beezus ساخته شده است که به تازگی نیز به روی پرده آمده است.

سلنا گومز اکنون به یکی از بزرگترین خواننده های جهان تبدیل شده است ، او می تواند به هر سبکی بخواند اما سبک اصلی وی rock and roll می باشد.

 

بیوگرافی سلنا گومز, تصاویر سلنا گومز


ادامــه مــطــلــب

[+] نوشته شده توسط نفس در 3:38 بعد از ظهر | |






باران عشق من

باران من ، روزی باریدی بر تن خسته من ، قلب من شد عاشق تو!
همیشه چشم به راهت مینشینم ، این شده کار هر روز من که حتی قبل از آمدنت در زیر باران بی قراری خیس میشوم
هوای چشمهایم ، هوای آمدنت است ، از عشق تو دیوانه شدن ، یک حادثه بی تکرار است
تو همان بارانی، زیرا مثل باران پاک و زلالی ، مثل لحظه آمدنش پر از شور و التهابی
قلبم…. قلبم …. قلبم… تند تند، تند تند ، میتپد به عشق آمدنت
چشمهایم چشمهایم از شوق آمدنت … تنها خیره شده است به آن سو!
آن سوی سرزمین ها ، نمیدانم کجاست ، دور نیست ، لحظه آمدنت نزدیک است
ذهن من به لحظه در آغوش کشیدنت درگیر است ، تنهایی دیگر به سراغ من نیا که خیلی دیر است،
ببین حال مرا ای تنهایی ، نگو به من که بی وفایی ، به خدا تا او را دیدم دلم لرزید!
لرزید دلم ، خیس شد تنم، باز کردم چشمهایم را ، دیدم خواب تو را!
دیدم همان رویا را در خواب ، گرفتم دستهایت را ، با تمام وجود حس کردم عشقت را!
قطره قطره قطره میریخت بر روی زمین …. قطره قطره قطره میریخت بر روی گونه هایم
این قطره های باران بود یا اشکهایم
خدایا چرا اینقدر گرم است دستهایم
خدیا چرا میلرزد پاهایم
خدایا چرا نمیشوند حرفهایم….
آه ، عاشقیست ، نمیتوانم باور کنم که وجودم نیز دیگر مال خودم نیست ،با وجودی دیگر درگیر است ، قلبم دیگر مال خودم نیست جای دیگری اسیر است
این باران است که می بارد بر روی من ، این من هستم که در زیر قطره هایش در آغوشی گرم ایستاده ام ، دیگر صدایم نمی لرزد برای یک فریاد ! برای اینکه دنیا بشنود ، برای اینکه قلبها بلرزد، برای اینکه بگویم عاشقم ، هم عاشق تو ، هم عاشق بارانی که مرا عاشق تو کرد…


[+] نوشته شده توسط نفس در 8:12 بعد از ظهر | |






JUSTIN  BIEBER

اینم عکس خواننده ی مورد علاقمه خداییش هم خوشگله هم خوشتیپ

من که دوستش دارم فقط خواهشا هرکس خواست نظر بده بهش توهین

نکنه چون روش تعصب دارم ممنون


ادامــه مــطــلــب

[+] نوشته شده توسط نفس در 5:29 بعد از ظهر | |






معلم

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .

[+] نوشته شده توسط نفس در 12:45 بعد از ظهر | |






picture

عكسهاي داغ و جديد از بازيگران ايراني بدو بدو بيا ببين كه از دست ندي

ادامــه مــطــلــب

[+] نوشته شده توسط نفس در 3:44 بعد از ظهر |






دلتنگي

                                        

آن لحظه که دلتنگ یارم می شوم

خود به خود هوس باران را می کنم.

آن لحظه که اشک از چشمانم سرازیر می شود

هوس یک کوچه تنها را می کنم

آن لحظه است که دلم می خواهد تنهایی در زیر باران بدون هیچ چتر و سر پناهی قدم بزنم

قدم بزنم تا خیس خیس شوم ، خیس تر از قطره های باران…. خیس تر از آسمان و درختان

آن لحظه که خیس خیس می شوم ، دلم می خواهد باز زیر باران بمانم ،

دلم نمی خواهد باران قطع شود.

دلم می خواهد همچو آسمان که بغضش را خالی می کند ، خالی شوم ،

از دلتنگی ها ، از این شب پر از تنهایی

تنها صدای قطره های باران را می شنوم ، اشک می ریزم ، و آرزوی یارم را می کنم

دلم می خواهد آسمان با اشکهایش سیل به پا کند

لحظه ای که آرام آرام می شوم

و دیگر تنهایی را احساس نمی کنم ، چون باران در کنارم است.

باران مرا آرام می کند ،  مرا از غصه ها و دلتنگی ها رها می کند و به آرزوهایم نزدیک می کند

آن دم که باران می بارید ، بغض غریبی گلویم را گرفته بود ،

دلم می خواست همچو آسمان که صدای رعدش پنجره های خاموش را می لرزاند فریاد بزنم ،

فریاد بزنم تا یارم هر جای دنیاست صدای مرا بشنود.

صدای کسی که خسته و دلشکسته با چشمان خیس و دلی عاشق در زیر باران قدم می زند ،

تنهایی در کوچه های سرد و خالی…

کجایی ای یار من ؟

کجایی که جایت در کنارم خالی است.

در این شب بارانی تو را می خواهم ،

به خدا جایت خالی خالی است.

کاش صدایت همچو صدای قطره های باران در گوشم زمزمه می شد

تو بودی شبی عاشقانه را با هم داشتیم ،

تو که نیستی منی که همان مرد تنها می باشم قصه ای غمگین را در این شب بارانی خواهم داشت.

قصه مرد تنها در یک  شب بارانی ،

شبی که احساس می کنم بیشتر از همیشه عاشقم.

آری آن شب آموختم که باران بهترین سر پناه من برای رفع دلتنگی هایم است.


[+] نوشته شده توسط نفس در 1:3 بعد از ظهر | |






عشق تاریخ مصرف دارد؟؟؟

حتما بخونید خیلی قشنگه

 ژاله و منصور 8 سال دوران كودكي رو با هم سپري كرده بودند.انها همسايه ديوار به ديوار يگديگر بودند ولي به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدهي هاشو  بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون. بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترين همبازي خودشو از دست داده بود.

7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.

دو سه روز بود که برف سنگيني داشت مي باريد منصور كنار پنچره دانشگاه ايستا ده بود و به دانشجوياني كه زير برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه مي آمدند نگاه مي كرد. منصور در حالي كه داشت به بيرون نگاه مي كرد يك آن خشكش زد ژاله داشت  وارد دانشگاه مي شد.  منصور زود خودشو به در ورودي رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد ژاله با ديدن منصور با صدا گفت: خداي من منصور خودتي. بعد سكوتي ميانشان حكم فرما شد منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودي جديدي ژاله هم سرشو به علامت تائيد تكان داد. منصور و ژاله بعد از7 سال دقايقي باهم حرف زدند و وقتي از هم جدا شدند درخت دوستي كه از قديم  ميانشون بود بيدار شد . از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همديگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبديل شد به يك عشق بزرگ، عشقي كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا مي داشت .

منصور داشت دانشگاه رو تموم مي كرد وبه خاطر اين موضوع خيلي ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمي تونست مثل سابق ژاله رو ببينه به همين خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پيشنهاد ازدواج داد و ژاله بي چون چرا قبول كرد طي پنچ ماه سور سات عروسي آماده شد ومنصور ژاله زندگي جديدشونو اغاز كردند. يه زندگي رويايي زندگي كه همه حسرتشو و مي خوردند. پول، ماشين آخرين مدل، شغل خوب، خانه زيبا، رفتار خوب، تفاهم واز همه مهمتر عشقي بزرگ كه خانه اين زوج خوشبخت رو گرم مي كرد.

ولي زمانه طاقت ديدن خوشبختي اين دو عاشق را نداشت.

 در يه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب كرد منصور ژاله رو به بيمارستانهاي مختلفي برد ولي همه دكترها از درمانش عاجز بودند بيماري ژاله ناشناخته بود.

اون تب بعد از چند ماه از بين رفت ولي با خودش چشمها وزبان ژاله رو هم  برد وژاله رو كور و لال کرد. منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولي پزشكان انجا هم نتوانستند كاري بكنند.

بعد از اون ماجرا منصور سعي مي كرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها براي ژاله حرف مي زد براش كتاب مي خوند از آينده روشن از بچه دار شدن براش مي گفت.

ولي چند ماه بعد رفتار منصور تغير كرد منصور از اين زندگي سوت و كور خسته شده بود و گاهي فكر طلاق ژاله به ذهنش خطور مي كرد.منصور ابتدا با اين افكار مي جنگيد ولي بلاخره  تسليم اين افكار شد و تصميم گرفت ژاله رو طلاق بده. در اين ميان مادر وخواهر منصور آتش بيار معركه بودند ومنصوررا براي طلاق تحریک می کردند. منصور ديگه زياد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر كار يه راست مي رفت به اتاقش. حتي گاهي مي شد كه دو سه روز با ژاله حرف نمي زد.

يه شب كه منصور وژاله سر ميز شام بودن منصور بعد از مقدمه چيني ومن ومن كردن به ژاله گفت: ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم. ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت  من ديگه نمي خوام به اين زندگي ادامه بدم يعتي بهتر بگم نمي تونم. مي خوام طلاقت بدم و مهريتم.......  دراينجا ژاله انگشتشو به نشانه سكوت روي لبش گذاشت و با علامت سر پيشنهاد طلاق رو پذيرفت.

بعد ازچند روز ژاله و منصور جلوي دفتري بودند كه روزي در انجا با هم محرم شده بودند منصور و ژاله به دفتر طلاق وازدواج رفتند و بعد از مدتي پائين آمدند در حالي كه رسما از هم جدا شده بودند. منصور به درختي تكيه داد وسيگاري روشن كرد  وقتي ديد ژاله داره مياد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش. ولي در عين ناباوري ژاله دهن باز كرده گفت: لازم نكرده خودم ميرم بعد عصاي نايينها رو دور انداخت ورفت. منصور گیج منگ به تماشاي رفتن ژاله ايستاد .

ژاله هم مي ديد هم حرف مي زد . منصور گيج بود نمي دونست ژاله چرا اين بازي رو سرش آورده . منصور با فرياد گفت من كه عاشقت بودم چرا باهام بازي كردي و با عصبانيت و بغض سوار ماشين شد و رفت سراغ دكتر معالج ژاله. وقتي به مطب رسيد تند رفت به طرف اتاق دكتر و يقه دكترو گرفت وگفت:مرد نا حسابی من چه هيزم تري به تو فروخته بودم. دكتر در حالي كه تلاش مي كرد يقشو از دست منصور رها كنه منصور رو به آرامش دعوت می كرد بعد  از اينكه منصور کمی آروم شد دكتر ازش قضيه رو جويا شد. وقتي منصور تموم ماجرا رو تعريف كرد دكتر سر شو به علامت تاسف تكون داد وگفت:همسر شما واقعا كور و لال شده بود ولي از یک ماه پيش يواش يواش قدرت بينايي و گفتاريش به كار افتاد و سه روز قبل كاملا سلامتيشو بدست آورد.همونطور كه ما براي بيماريش توضيحي نداشتيم براي بهبوديشم توضيحي نداريم. سلامتي اون يه معجزه بود. منصور ميون حرف دكتر پريد گفت پس چرا به من چيزي نگفت. دكتر گفت: اون مي خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه... منصور صورتشو ميان دستاش پنهون كرد و به بی صدا اشک ریخت. فردا روز تولدش بود...

 


[+] نوشته شده توسط نفس در 5:6 بعد از ظهر | |






کاش عشق را از پلک های خود می آموختیم

پلک هایی که تا وقتی خون

در رگ هایشان جاری است هردم برهم بوسه می زنند

پلک هایی که از سحر تا پاسی از شب

برای در آغوش کشیدن هم لحظه شماری می کنند

پلک هایی که حتی برای دقیقه ای کوتاه هم نمی توانند

دوری از یکدیگر را تاب بیاورند پلک هایی که

در لحظه مرگ هم در آغوش یکدیگر جان می دهند

عشق را باید از آن ها آموخت …!


[+] نوشته شده توسط نفس در 3:47 بعد از ظهر |






بچه هاي ناز و دوست داشتني بدو بيا تو ادامه مطلب ببين

ادامــه مــطــلــب

[+] نوشته شده توسط نفس در 8:24 بعد از ظهر | |






عاشقانه ها

موج :

قدر چشم های تو را هیچ کس ندانست جز عاشقت

اما خوب میدونم که این عشق هرگز نبوده لایقت

ترسم از روزیست که می خواهی کنی ترک مرا

دست بیداد فلک موجی زند بر قایقت . . .

. . .

قلب شیشه ای :

در این دور و زمانه دل هر کس دل نیست

کاسه ی سفالی محبت ها از گل نیست

نمی دانستم جنس دل ها تمام از سنگ است

واسه قلب شیشه ای جایی در این منزل نیست . . .

. . .

دعوت :

دیگر پر شده کاسه ی صبرم در این دنیای فانی

با این سرنوشت سرکش و این همه غم های جانی

ای خدا اگر صد بار مرا از خود برانی یا که نه اگر فقط یک بار مرا از خود بدانی

دعوتت را با تمام دل خود لبیک گویم آنی . . .

. . .

انتظار :

خیلی وقته چشمهایم از فکر تو بارانیست

سال هاست دریای دلم از عشق تو طوفانیست

دیگر کاسه صبرم شده لبریز از درد بی تو بودن

خدایا انتظار دیدن یار چقدر طولانیست . . .


[+] نوشته شده توسط نفس در 8:2 بعد از ظهر | |






و ان وقت كه زندگي

به شیرینی یک خوشه انگور

بر دهان بی صدای من چکید

وآن وقت که تو بی مهابا

با چشم های نگرانت...

نگاهی نه چندان ساده

بر چشمان خیس پر تمنایم فرستادی

وآن وقت که صدایت...

با صدایم خواند

زمانی بود که کس دیگری صاحب قلبم بود...


[+] نوشته شده توسط نفس در 3:28 بعد از ظهر | |






پايان عشق

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.....


دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.


مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.


[+] نوشته شده توسط نفس در 3:16 بعد از ظهر | |






رنگ عشق

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net                                              

دختري بود نابينا كه از خودش تنفر داشت كه از تمام دنيا تنفر داشت و فقط يك نفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنين گفته بود اگر روزي قادر به ديدن باشم حتي اگر فقط براي يك لحظه بتوانم دنيا را ببينم عروس حجله گاه تو خواهم شد......

                                          

و چنين شد كه امد ان روزي كه يك نفر پيدا شد كه حاضر شود چشم هاي خودش را به دختر نابينا بدهد و دختر اسمان را ديد و زمين را رودخانه ها و درخت ها را ادميان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست........                                                

دلداده به ديدنش امد و ياداور وعده ديرينه اش شد بيا و با من عروسي كن ببين كه سالهاي سال منتظرت مانده ام دختر به خود لرزيد و به زمزمه با خود گفت اين چه بخت شومي است كه مرا رها نمي كند؟؟ دلداده اش هم نابينا بود......                  

                                                                                                                                                                                                   دختر قاطعانه جواب داد قادر به همسري با او نيست دلداده رو به ديگر سو كرد كه دختر اشكهايش را نبيند و در حالي كه از او دور ميشد گفت پس به من قول بده كه مواظب چشمانم باشي........   


[+] نوشته شده توسط نفس در 3:55 بعد از ظهر | |






بيييييييييييي وفااااااااا

ميدونست دلم اسيره ولي رفت / ميدونست گريم ميگيره ولي رفت/ ميدونست تنهايي سخته ميدونست/ميتونست باهام بمونه ولي رفت. 

                                                                                                                                                                                                                   تو ميروي و من فقط نگاه ميكنم تعجب نكن كه چرا گريه نميكنم بي تو يك عمر فرصت گريستن دارم...                                                           

 


ادامــه مــطــلــب

[+] نوشته شده توسط نفس در 7:11 بعد از ظهر | |






تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

شلااااااااااااااااااااااام به دوشتاي گلم خوووووووفيد؟؟؟اميدوالم خوب باشيد            

ببشخيد كه نمي تونم وبمو زود به زود به روزرساني كنم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد ميسي كه به وبلاگم سر زديد بازم بيايد خوشحال ميشم نظر يادتون نله هاااا دوشتووووووووووووووووووووون دااااااااااااااااااااااااالمممممممم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد   

اين گلااااااااااااااااااااااااااااااا تقديييييييييييييم به همتووووووووووون

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

من ديده بلم مواظب خودتون باشيد فعلا باي باي

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 


[+] نوشته شده توسط نفس در 1:34 بعد از ظهر | |






با غم دوریت چه کنم؟؟؟

من محکوم شدم به تنهایی........                                                                    کوله بارم را به دستم دادی و مرا از جزیره قلبت تبعید کردی به دوردست ها.....       انقدر دور که هوای برگشتن به سرم نزند..........                                                تو برای مجازات کسی که نمیدانست مرتکب کدامین گناه بود که مجازاتی این چنین سنگین برایش رقم زدی نیازی نبود وامدار این همه فاصله شوی...........                 شاید این من بودم که نمی دانستم در استان قصر پادشاهی قلبت صادقانه دوست داشتن جرم است و گناهی بزرگ........                                                           نترس سرزنشت نمی کنم نای برگشتن را هم ندارم همان یک ذره نیرو و توانی را هم که داشتم خرج دلتنگی هایم کردم....                                                              درست است ناعادلانه مجازاتم کردی و در کمال بی انصافی و نهایت دلبستگی مرا از خود راندی....                                                                                             اما ایا می دانستی هنوز هم تویی ان پادشاه کلبه ی حقیرانه قلبم؟؟؟  


[+] نوشته شده توسط نفس در 12:55 بعد از ظهر | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Ghaleb New & Music Cod & Best Roman & Hafez Fall

 فال حافظ - فروشگاه اينترنتي - قالب وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس